دوستان عزیز سلام. امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه بالاخره
تونستم بیام آپ کنم.امیدوارم که خوشتون بیاد. خوش باشی. از
حضورتون ممنونم. فعلا ...
نمی خواهم بیندیشم به عمری که گذشت و رفت
اگرچه من پشیمانم
زعمری که بدون منفعت بگذشت و دیگر بر نمی گردد
ولیکن هست فرداها
که شاید گر روم بالا شود روشن حیات من
وگرمانم نگردد روشن و زیبا
که گردد چون همان عمری که بگذشت و نمی آید
و من باید بیاندیشم
که مانم یا روم بالا
...

***
چه آسان گذر دارد این لحظه ها
گذر دارد این عمر ما بی بها
تنی عاشقند و تنی بی دلند
همه آدمیان زخاک و گِلند
ولیکن تنی گشته اند پرغرور
تنی غرق مال و منال و سُرور
تنی هم چنان خسته از ظلم و فقر
زظالم که تازد بر آنان چو صَقر
تنی صبح و ظهر و شب و روز کار
که شاید رسد در حیاتش بهار
تنی غرق شکر خدای جهان
تنی برده از یاد رب را چنان
ولیکن گذر دارد این لحظه ها
گذر دارد این عمر ما بی بها
***

-
سلام دوستان عزیزم . امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه . منم خوبم . خداروشکر که تا این لحظه زنده ام و اومدم شعر جدیدی که دیروز نوشتمو آپ کنم . توی این مدت هم نمی رسیدم بیام و هم اینکه به خاطر بد بودن حال روحیم نمی تونستم اما حالا حالم خوبه و دوباره شاد و شنگول اومدم وبلاگمو ادامه بدم . امیدوارم که از شعرم خوشتون بیاد . ممنون میشم با نظراتتون منو در این راه یاری کنین . با آرزوی موفقیت و خوشبختی برای همه ی شما دوستان عزیزم . خوش باشین . شب خوش و بای تا های .
***
نور شمس آسمان بر قلب و جانم می تبد
لیک گویی قلب خواهد سنگ ماند تا ابد
گرچه چشمانش مرا خواند به شهر عاشقان
لیک ترسم سر برآرم من زشهر فارقان
خوانده ام مهر و محبت را زچشمش ، لیک باز
ترس دارم ای خدا گویم تو را راز و نیاز
یاریم کن تا که دانم هست او یار وجود
یا که همچون ظالمی خواهد وجودم را ربود
یار من کن گرکه گرداند مرا پر شوق وشور
گر حیاتم را بگرداند پر از عشق و سرور
لیک گر خواهد شکاند او همی این قلب و جان
دور گردانش زمن در هر مکان و هر زمان
***
***
بار الها باحضورش یافتم در خود حضورت
غم برفت و عشق آمد ، جان بشد پاک از کدورت
بار الها با حضورش بار دیگر جان گرفتم
مهربانی را زعشقش ، اشک از باران گرفتم
بار الها باحضورش از گناهان پاک گشتم
درب قلبم را ببستم وز همه عالم گذشتم
بار الها باحضورش شاعری گشتم توانا
شعرهایم تا همیشه هست با یادش همانا
بار الها باحضورش قلب و جان سامان گرفته
شکر یا رب با حضورش زندگی هم جان گرفته
***
***
گفته بودم بی تو من جان را نمی خواهم دگر
گرکه هرسو می روی یارم مرا با خود ببر
گفته بودم عاشقم تا آخرین دم در وجود
مهر چشمانت همی قلب و وجودم را ربود
گفته بودم می کنم اندیشه من در یاد تو
عشق تو جان را همی داده امیدی تازه نو
گفته بودم می تپد قلبم به عشقت یار جان
مهربان بودی ولیکن گشته ای نامهربان
گفته بودم کاش مانی تا ابد ای نازنین
کاش مانی تا همیشه در کنارم در زمین
گفته بودم بی تو من جان را نمی خواهم دگر
لیک رفتی و رها کردی وجودم بی خبر
***









